|
به سکوت شب قسم خسته از هر لحظه ام رویایی نیست در لوح سرم ساکن و عاری ز هر گونه امید گرد دنیا هوش از سر می برم قلم از دستم نیست طرحی در آن نیست وحی ار عمق درون است انگار از دوباره راهی پیش رو می بینم به گمانم که سراب است این بار دل به آن دیده حیران که نمی بندم من بغض در خلوت شب ترکاندم خالی ام من ز همه نه خدایی و دعایی و ثنایی هیچ در متن دلم نیست ای یار این سکوت است که پرده می شکافد ز درون در هیا هو راحتم از هر غیض طلبم از دنیا ست رو سیاه است از من شرم بر عدل قضاوت که چنین حکم رانده آدمییت مرده عام از من که جدا نیست بدان من همین جا به همین می بالم این وسط گردابی است که فرو می خواند عقده اش چیست که چون مردابی جانمان می بلعد؟ غرق در نادانی شکوه از یاوه مستان گویم این جفا ذات من است ذات من از آن کیست؟ زندگی دیوانگیست گر ندانی بهر چیست...
کاش دیواری نبود مرگ کاش آغاز بود آرزویی ای کاش پس دیوار نبود فرصتی تا به عقب جای جبرانی بود لحظه ای هم نگریستن به خدا خالی از لطف نبود مرگ نزدیک نبود لحظه ای رفتن را ترک زاییدن را عشق را شور را لذت بودن را کاش تصویری بود قبل مردن مرگ را در همین حالا ها قدر این بودن را....
نه به کمرنگی باد بلکه چون مه بی ثبات در همین نزدیکی من .....................همین جا بی صدا..
هر زمان می گردم تازه ای نیست مرا ! گرد تکرار چونان پوشانده چون زمانی مرده در دمی آزرده ترک تاریخ مرا می خواند لحظه ای نیک به حسرت داند روح را می ساید حبس روز مرگییت تا به ابد ما به دنبال کدامین اوجیم؟ اوج ما پایانیست پر ز آمالی که خاکش جای است.....
و آن دم طراوت اشک خاک ز باران بود و بس در لحظه های خیس رویا لبخندی سبز مهر من به آسمان بود و عشقی جاودان هدیه آسمان به من و این رویا در جلوه گاه زندگی به همین سادگیست آغازی پر ز ستاره و پایانی به رحمت خاک و این معنیست لطافت زندگی را ....................
روزهایم می گذرد چون نسیمی در گرداب باد انتظارم باقیست .........
ما ترسی از عمق سیاهی داشتیم وحشت از افتادن و ته دره خوفی نیست ولی به خیال خاممان سایه ای بر سرمان باز آمد ابر مشکی خروشانی بود نم نمور باران گله ای از ما کرد طوفان بر پا کرد ترسمان افزون شد یاسمان افزونتر خشم عالم بر ما همه یک جا آمد ره گریزی هم نبود لیک تن بدادیم به سقوط فکرمان رسوا شد ته تاری و سیاهی روشنی ها دیدیم ترسمان بی جا بود ارمغان سقط تاری این بود : آخرین افتادن پله گاهی است در بدو عروج
مات و مبهوت زمان محو در سایه ای از نیمه شب گریه ام بند آمد از دست فلک در عجب از روزگار گم شده چون کودکی بی تکیه گاه تکیه بر ظلمت شب من دادم فکر آتیه به سر خشکاندم من در حال ماندم شعف از شور زمان گه گاهی می رود از یادم من همی آزردم پاره پاره تکه هایی مانده ز امید ز همان حکمت او اما شانه ای نیست که سر بگذارم مرحمی نیست به دل بگذارم بغزها من دارم به کجا باید رفت! آسمان در همه جا یک رنگ است لطف یاران هر زمان نیرنگ است من دعا گویم باز رازی از روی نیاز به تو ای هستی ساز با تنی دل مرده روزی از نو آغاز.........
بال و پرم کشیده اند نیک صورتان زشت سرشت سایه بر دل فکنده اند مرده زندگان جهل پرست پر پروانه شکسته زیر آوار غمت دل بیچاره من انتظارت بهر چیست؟ دل ویرانه من شکوه از چه می کنی؟ شکوه از آن تو نیست بغز در آغوشت گریه هم سهم تو نیست کوچ افسانه تو ناشدن مال تو است آرزویت کوچ و کوچ پایان تو است...
خط به خط خط می زنم بر نوشت واژه ها ترسم از خشکیدن است آرزویم باران درد من ویرانیست جمله از نو باید اعتراضی شاید صف نان طوفانیست چاره ای انگار نیست قیمتش چند امروز؟ تکه نان را گویم روزها مهتابی شبها آفتابی آسمان هم آبی پولمان ناکافی ره جاده تنگ است این گناه از ما نسیت باز هی خط می زنم قصه اما جاریست...........
|
About
مردی از جنس تنهایی Archivesاسفند 1387بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|